گفت و گو با احمد عزیزی

صبح : اگر می شود خودتان را معرفی کنید .
-هیچ بن هیچ اهل هیچمدان . من بچه عشق متولد محبت ، ساکن سماوات ، مقیم ملکوت هستم . هشت هزار سال میلادی دارم . در سال هزار و سیصد و سی و هفت شمسی تبریزی در قصبه مثنوی پا به عرصه عدم گذاشتم ، مادرم مرا درآخرت به دنیا آورد ، من در شهر تهرانشاه متولد شدم .
پدرم دهقانی از دوره بیهقی و خوش نشینی در دامنه شاهنامه است . ما از ایلیاد ادیسه ایم . ما از مهاجران مرزهای ملکوتیم ، ایل ما از سرزمین های ازلی به کوهپایه های ابدی مهاجرت کرده است . مردم ما از راه فروش عشق و دوشیدن شعر ، زندگی می کنند . ما ساکن روستای فطرتیم ، رودخانه رؤیا در خانه ماست ، شبانان ما در شرجی آواز حرکت می کنند . زنان ما از باغ تناسخ میوه می چینند . مردان ما شب ها به کرسی سماوات تکیه می دهند و خوابنامه می خوانند . شهر من ، غزالستان است . اهالی غزالستان به یک واژه نامه ابدی گرفتارند . دهقانان ما کفش های مکاشفه می پوشند و به کوه می روند . هر سال در ده ها سیل گل سرخ می آید و دره های دل ما را باران پروانه می گیرد ، ما ماهیگیران ملکوت تکلم و کوچ نشینان کبریاییم . مردان ما ساده زندگی می کنند . پوشش زنان ما از برگ درختان تجلی است . کودکان ما در کوچه های کهکشان به تیله بازی ستارگان می روند . بچه های ما به اندازه ملکوت قد می کشند و به قدر کائنات برزگ ، می شوند ما با ابزار تکامل به کارخانه توحید می رویم و اجناس الهی و محصولات معنوی تولید می کنیم ، خاک ما جلگه جاوادنگی ست ، ما در سرزمین ستاره ها به دنیا می آییم و در کرانه خورشید ها خاموش می شویم .

صبح:مردم تو را بیشتر با شعرهایت می شناسند یا با شطحیاتت ؟
-مردم شعرهای مرا با شطحیات می شناسند . بعضی ها عادت دارند مرا با شطحیات صدا کنند ، بعضی ها برای مثنوی حلوا حلوا می کنند . اما من خود غزل را نصیبه ازل می دانم و در رودخانه شطحیات به دنبال رگه های طلایی غزل می گردم . حتی وقتی بر ریل مثنوی حرکت می کنم ، قلبم به ضرباهنگ غزل می زند . من به کاسه های دو بیتی کاربابا و کلاً صنایع دستی اهالی دشستان هم فوق العاده علاقه مندم ، گاهگاهی هم به کلبه خیام می روم در کوزه های رباعی غرق می شوم .

صبح :در باره شعر کلاسیک و شعر نو و سپید چه نظری داری ؟
-نمی توانم به ضرس قاطع بگویم که وزن برای شاعر محدودیت می آفریند . در بی وزنی نیز ممکن است چنین حالاتی پیش بیاید . مگر هرکس می تواند در خلاء بیوزنی حرکت کند ؟ مگر هرشاعری قادرست سوار بر گلایدر بیوزنی در آسمان اوزان به پرواز در آید ؟ به نظر من باید وزن بیوزنی را شناخت و بیوزنی را وزن درک کرد . شعر موزونی موفق است که شاعرش در بیوزنی آن را سروده باشد . جز در بیوزنی نمی توان شعر موزون سرود . شعر موزونی که حاصل بیوزنی شاعرانه نباشد ، موزاییک تالار تکرار و خشت بنای پوسیده نظم است . وزن ، ظاهر بیوزنی است . بیوزنی، ذات وزن است . در صورتی می توان وزنه بیوزنی را برداشت که صاحب بازوانی موزون و مقفّی بود . مولانا در خلاء بی وزنی شعر می گفت . فضای وزن ، بیوزنی ست . اگر قرار است برای من در مثنوی محدودیتی باشد ، عین همان درمحدوده شطحیات نیز وجود دارد و من این حالت را حالت شاعرانه محض می نامم . در صورت چنین حالتی ، شعر ، شعریت پیدا می کند . برای من مثنوی ها و شطحیات از نظر حسن و ارزش شاعرانه برابرند . فکر نمی کنم که دستم در شطح بازست و در مثنوی بسته . من بر قطار مثنوی و بر ریل وزن همان کاری را می کنم که در دریای طوفانی شطحیات . اصلاً من در مثنوی شطح می گویم .

صبح: اصلاً بگو شطح و شطحیات یعنی چی ؟
-یعنی می گویید یک شطح تازه بگویم ؟

صبح:اگر شاعر و نویسنده نبودی ، چه می کردی ؟
-نویسنده و شاعر می شدم .

صبح:یعنی چه ؟
-یعنی اینکه جز شاعری و نویسندگی کار دگر نمی دانم . اما اگر مجبور می شدم شاعر نباشم ، بین نقاشی و آواز یکی را انتخاب می کردم . من آنقدر به نقاشی علاقه دارم که کارگاه تخیلم پر از تصویرهای شاعرانه و منظره های عاشقانه است . من با شعرم وارد فضای اندوهناک دشتی می شوم و چند دوبیتی می گویم ، یا در گوشه حجاز به شور می آیم و غزلی می سرایم . افشاری آنقدر سوزناک است که هروقت وارد فضای شاعرانه اش می شوم ، اشک غزلم می گیرد . غالب مثنوی های من در سایه مخالف چارگاه است . حالات مولانائی ام غالباً دربیات ترک به سر می رود . من از اصفهان اوج می گیرم و در شیراز به زمین می نشینم .

صبح:راستی عقیده ات در مورد شهر نشینی چیست و چرا مناظر زیبا و دلکش کرمانشاه را رها کردی و به تهران آمدی ؟
-یعنی می فرمایید مناظر اطراف تهران درفصل بهار کم از شکارگاه های دیوانه کننده خاک شیرین است ؟ نمی دانم آیا در فصل بهار ،از شهر ری باستان ، سری به صحرای سرسبز ورامین زده اید ؟ اردیبهشت ماه حصار لشکرک با آن نیزه های زیبا و غروب های عاشقانه اش آدم را لیلی و مجنون می کند . این بی انصافی است ، تهران عروس شهرهای ایران است . کاشی های اصفهان در تهران خریدار دارد . خوانندگان شیرازی برای تلاوت آواز به باغهای بلبل پرور تهران می آیند . خراسانی ها می آیند تهران و قصیده شان را می گویند . این تهران است که هفتاد نسخه حافظ شیرازی را با هم منتشر می کند . باورکنید اگر مردم تهران پا را از روی پدال ها بردارند تهران یک شبه ، دوشنبه پایتخت تاجیکستان خواهد شد . تهران عین خیابان های دوشنبه پر از بوی بهار است . مردم تهران ادب دوست و مهمان نوازند . تهرانی ها صفای شمالی ها ، مهمان نوازی کردها ، شیرین زبانی شیرازی ها را با هم دارند.

صبح: پس شما با مهاجرت روستاییان به شهرها خصوصاً تهران موافقی ؟
-من تنها با مهاجرت پرندگان به شهرها موافقم . شهرستان ها هر کدام برای خود حال و هوای خاصی دارند . شمال ، سرزمین خاطره انگیز خواب ها و جنگل های طلائی رویاهاست . جنوبی ها طبع رطب دارند ، شیرازی ها شال شعر می بافند ، اصفهانی ها کاشی سنت می سازند . خراسانی ها گله های تنور پرورش می دهند . ترکمن ها در سرزمین حماسه زندگی می کنند ، جنوبی ها بوی سفرنامه و زیارت می دهند ، نخلستانهای جنوب پر از غروب های خاطره انگیز است .

صبح:هنوز دلیل آمدنت به تهران را نگفتی ؟
-شهر ما سرپل ذهاب ، نیزاری در کناره الوند و آبگیری در دامن زاگرس است . آب و هوای پل ذهاب طبع طاووس دارد . بهار ، کوچه ما پر از پروانه های رنگارنگ می شد . مزرعه دم خانه ما بود . وسط زمستان هنوز برف های دالاهو آب نشده بود که صحراهای سرپل پر از ریواس می شد . سرپل ذهاب در بهار ، یکپارچه شکوفه سپید است . ما شب های تابستان را زیر سقف ستاره ها به سرمی بردیم . منظره با شکوه آرامگاه احمدبن اسحاق ( ع ) و آسمان بی نهایت قلعه شاهین ، شکاف آسمانی کوه زاگرس به شمشیر آبی الوند ، چاک دامن سر سبز دشت ذهاب ، پیراهن سرخ باغ فلاحت ، باغ گلابی های دارایی ، کاروانسرای کهنسال پشت شاه عباسی ، تپه های مسحور کننده میراحمد ، دره های دیوانه پرور دانه خشک ، بلوطهای کهنسال پاطاق ، صخره های سربلند بالاطاق ، کبک های غزلخوان نواکوه ، پیراهن های رنگین کودکان آسیاب قرمز ، روزهای کودکی مرا در خود گرفته است .
مراشقایق های دشت سرپل ذهاب دیوانه کردند . ناگهان جنگ ، پاهای بیرحمش را روی جاده های گرمسیری گذاشت و آتش تجاوز وحشیانه دشمن، کوچه خاطره انگیز خواب های ما را زیر خمپاره خشونت گرفت و مردم بی پناه ناچار شدند . شهر عاشقانه خود را در میان خرمنی از خاکستر ، و در دشت سوخته ای از خاطرات خونین رها کنند . و به صحراهای بی سرانجام آوارگی و جاده های بی فرجام غربت گام نهند . شهدای شهر ما سرافرازانه با نخل های بی سرشان ایستادند . شکوفه های شهر ما شجاعانه از آشیانه گنجشک هایشان دفاع کردند . روستاییان ما بر طبل سنت های خویش کوبیدند . ایلیات ما به رشادت به سوی مرزبان عقیده ها شتافتند .

صبح:از میان شاعران پیشین مانند حافظ ، سعدی ، مولانا ، بیدل ... با کدامیک بیشتر احساس قرابت و همزبانی می کنی ، چرا ؟
-برای من حافظ و مولانا و سعدی ... معانی گوناگونی دارند . طبع سعدی شکر، ریز است . حافظ انسان را به معراج می برد . مولانا آدم را به دف زدن وا می دارد . بیدل ، خواننده را حیران نمی کند . فردوسی ، بازوان روح ستبر می کند . صائب ، روح را به زاینده رود پرت می کند و از گنگ بیرون می آورد . رمان نویسی نظامی محشرست . عطار، سیمرغ معنی ست . بابا فغانی ، بیدار می کند . کلیم ، مخاطب را به طور معرفت می برد . خواندن اشعار طالب آملی مسافرت کشمیر است . سنایی ، درهای توبه را باز می کند . باباطاهر آدم را به کوه می زند . یک کوزه خیام صد بحر معرفت است . حافظه جاودانه غزل می گوید . مولانا عارفانه کف می زند . سعدی عاشقانه غزل می سراید . بیدل انسان را به دریاهای معنی می اندازد .
من با همه شاعران فارسی از سوزنی سمرقندی تا باباکوهی شیرازی انس و الفت دارم . شعر شعرست ، حافظ و سعدی اش فرق نمی کند . درست است که نشئه بیدل حیرت آور است. اما باده خیام نیز معجون حیرت است . از رباعی های ابوسعید طرب می ریزد . از دوبیتی های باباطاهر حال می چکد . در حاشیه مثنوی های مولانا نیزار تفاسیر می روید .

صبح:آیا طرفدار بازگشت ادبی هستی ؟
-من در قلعه گذشته به سرزمین های آینده فکر می کنم . من طرفدار بازگشت به آینده ام . ما باید بر قله های رفیع کهن ، مرزبان اندیشه های نو باشیم . اندیشه های نوین از اندیشه های پیشین مایه می گیرند ، آیندگان می روند و گذشتگان باز می گردند . تاریخ سرزمین تکرارهاست . تاریخ سرزمین عجایب است ، این حادثه نخستین حیات است که هر لحظه در طبیعت تکرار می شود . این معیشت الهی ست که بر پیشانی اعصار نقش می بندد . ملت ها به دنیا می آیند و تمدن ها در پهنه تاریخ ظاهر می شوند. پیوسته اقوام مهاجم راه را بر اقوام مهاجر می گرفته اند . گله های پراکنده انسانی در کوه ها به یکدیگر پیوستند و به پیشگامی پیامبران بر جلگه ها پا نهادند و تاریخ با ضرب سکه های تکامل در کارخانه توحید به راه افتاد . انسان موجودی نورانی ست . انسان موجودی ست که از ماده به معراج می رود . انسان رویین تنی ست که در دریاچه ابدیت شنا می کند . انسان موجودی با بالهای ملکوتی و فرشته ای با عواطف بشری ست . انسان یک مفهوم فلسفی زیبا و یک مضمون عرفانی بی نهایت است . جهان ، در نگاه انسان است . جهان با اراده خداوند در دستهای انسان تغییر می یابد . انسان ها می توانند از پلکان طبیعت بالا روند و به حوضخانه ملکوت نظر افکنند . انسان ها می توانند مانند پروانه ها پرواز کنند و مثل پرندگان در ارتفاعات لانه بسازند .

صبح:حال که صحبت به انسان کشیده شد نظرت را مورد اومانیسم هم بگو ؟
-باید یک مفهوم فلسفی را از ابعاد گوناگون چکش کاری کرد . اما آنقدر با چکش کاری منطق در کارگاه موافقم که انگشت تحیر انسان را زیر ضربه نهیلیسم نگیرد و دستهای نازنین کودک تفکر بشر را لای پره های بیرحم لاادری گری نگذارد . من با فلسفه ای که انسان را روی برانکارد تجربه می گذارد و تنها مثل یک پاره گوشت فلسفی در سطح فیزیکی عالم عبور می دهد ، از فلسفه ای که انسان را جانور تکامل یافته و منطقی که بشر را حیوان ناطق می داند بیزارم . دایره روح بشری تو در توست تنها پیامبران می توانند قاطعانه از ارتفاع فلسفی جهان و مساحت ملکوتی بشر سخن بگویند . بشر ، مفهوم بزرگیست که سطح تجربی جهان را منفجر می کند و به بعد پنهان هستی قدم می گذارد . انسان پیچکی ملکوتیست در فاصله خاک تاخدا . بگذارید بی پرده بگوییم : فلاسفه غربی مسئولین اصلی فاجعه تمدن جدیدند . انسان معاصر ، بیماری فلسفی دارد . انسان معاصر از سوء هاضمه عرفانی رنج می برد . نیمه غربی جهان ظلمانی است. نیمه غربی بشر فاسد ست.فقر عرفانی در نیمه غربی جهان بیداد می کند . غرب چنگ گذاشته است روی منابع جهان و شرق گرسنه را تهدید می کند . اندک اندک شکاف های فرهنگی زمین سر باز می کند و اختلافات طبقاتی جهان پدیدار می شود . سیاهان عدالتخواه ، دسته دسته به بردگی دمکراسی در می آیند . کار مزدوری روشنفکران به جایی رسیده است که به روح چگوارا هم لعنت می فرستند و علناً به ستایش فرانکو می پردازند . فلاسفه غربی می خواهند با اختراع ماده ای فلسفی نطفه انقلاب را در جهان معاصر بخشکانند . سرمایه داری جهانی برای تخدیر جهان سوم ، کوکائین فلسفی و مرفین منطقی می سازد ، بشر بی بته معاصر تنها به تنه موشک ها چسبیده است و مثل بچه ای لوس در حیات تمدن معاصر به ترقه بازی اتمی و آزمایش دیوانه وار هسته ای می پردازد . متأسفانه علم نیز توسط صاحبان قدرت بالا و پایین می رود . بشر امروز به بندر شهوتها می رود و در ساحل لذت ها می لمد . اپیکور در جامعه فروید باز می گردد و ارسطو در قالب پوپر تکرار می شود .
به نظر من نهیلیسم جامه دان خوبی برای مسافرت فلسفی در جهان نیست . بالاخره چادر آمپریسم سوراخ می شود و چکه های اشراق بر پیشانی انسان می نشیند . بالاخره جداره فیزیکی جهان در دمای پایین منطقی یخ می بندد و ساعت زمان زیر برف های بی پایان تاریخ مدفون می شود .

صبح:در حرفهایت به سرمایه داری اشاره کردی ، شما تا چه حد با سرمایه داری موافقی ؟
-چه می شود کرد سرمایه داری بد نام است . وجود صدها میلیون گرسنه در خیابان های جهان ، معلول سرمایه داری ست . سرمایه داری برای سود هر چه بیشتر حاضرست دست به هر کاری بزند . سرمایه داری با سیستم کلاسیک پدر خوانده سالاری اداره می شود . سرمایه داری ، سیستم آزادی فرد برای استثمار جامعه است . اخلاق سرمایه داری ، اخلاق متعفن زراندوزی و مذهب نکوهیده سودپرستی است . سرمایه داری به نیت ارتقاء بشریت سرمایه گذاری نمی کند . بیمه های اجتماعی تنها مسکن تب بر دردهای عمیق طبقاتی ست . در آمریکا هیچ کاندیدائی برای پست ریاست جمهوری نامزد نمی شود مگر آنکه قبلا سربر آستان سیاه ، سرمایه داران ساییده باشد .
به نظر من جهان هنوز دو قطبی ست . قطب شمال شهرنشین پردرآمد و قطب جنوب شهری بی سرپناه . در هند شب ها صدها کودک ، کنار خیابان به دنیا می آیند . مزرعه داران سومالی ناچارند برای بقاء خانواده خود فیل را از اکوسیستم حیات حذف کنند . جمعیت گرسنگان جهان دم به دم رو به افزایش است . اکثریت جهانیان ، مقروض و بی سرپناه اند . دلار ، ارز واحد سرمایه داری جهانی ست . دلار ارض موعود سرمایه داری جهانی شده است .
اشتهای مصرف غول سرمایه ، پایان ناپذیرست ، وجود صدها نوع کالای واحد در یک فروشگاه معنایی جز برافروختن جنون مصرف کنندگان ندارد . سرمایه داری جهانی هرگونه اقتصاد مقابل را در خود هضم کند . سرمایه داری زیر بنای اقتصادی دهکده جهانی و ضامن منافع کدخدایان ناخواسته تمدن جدید است .

صبح:به نظر شما مفهوم دهکده جهانی چیست ؟
-دهکده جهانی اطاق شومینه امنیت اقتصادی سرمایه داران است . غرب می خواهد جهان را دهکده آرام و بی دغدغه منافع اقتصادی خود کند که می گوید فاصله ها پایان پذیرفته است و زمین زیر پای اهالی جهان ، کوچک شده است . که می گوید انفجار اطلاعاتی مرزهای جهان را به یکدیگر پیوند داده است . بدانید تا وقتی که یک موشک بالستیک در زرادخانه تمدن معاصر وجود دارد وجدان کبوتران جهان آرام نمی گیرد . آنفرماتیک قلب ها را به هم نزدیک نمی کند با انفجار انفورماتیک نمی شود گسله های فطرت انسان را فرو ریخت و نه جداره های وجدان بشری آسیب رساند . هیچ رادار پیشرفته ای نمی تواند امواج عاطفه انسان را و دامنه های بی پایان روح بشر را زیر پوشش بگیرد . یافته های تمدن جدید بی محتواست طبل های فضایی ابرقدرت ها توخالی ست و نمی شود با چاپ کتاب اول انتشار کتاب دوم قلب انسان ها را به هم نزدیک کرد .
هیچ رسانه نیرومندی نمی تواند بین انسان ها رابطه صمیمانه ایجاد کند . نمی توان تمام اطلاعات جهان را در یک کامپیوتر ریخت . نمی توان انسان را برنامه ریزی کرد . نمی توان ماشینیزم را به حافظه انسان معاصر سپرد . روح بشر برنامه ادم آهنی شدن را پس می زند . روح بشر می تواند آدم آهنی را تسخیر کند و ارقام بینهایت را از کشوی حافظه کامپیوتر ها بر دارد .

صبح:ارزیابی شما از مقوله روشنفکری چیست ؟
-من نمی خواهم روشنفکران سبیل های استالینیشان را آنکارد کنند یا فوق تخصص های دکور دیوانسالاری ، دکمه های تقوایشان را ببندند . بعضی ها اگر هزار پیراهن چاک لیبرالیسم هم بپوشند ، بازهم دکمه های دگماتیسمشان بسته است . من نمی خواهم روشنفکرکان برای اثبات سلامت نفس خود از سیا سوء پیشینه بگیرند که در این صورت بعید می دانم اگر سوابق خیلی از آقایان روشنفکران معاصر را از پنتاگون استعلام کنند ، کم از کتاب احیای لینگافن ها بیاید . در عین حال راضی نیستم سوداگران جعبه جادویی لیبرالیسم بیایند و در اثبات مسلمانی خود به تجدید چاپ کتاب مناجات ناصری بپردازند و در تعزیه گردانی های سیاسی خود حلوای میراث فرهنگی بپزند و سفره احسان لیبرالی پهن کنند . من تنها از این آقایان سوال می کنم آخر چگونه می شود در کشور مولانا اپیکوریست بود و در فرهنگ منصور حلاج دم از امانیسم زد ؟
انسان بی خدا ، انسان بی هدف آسانسورها و انسان سرگردان اتوبان هاست . انسان بی خدا ، فرصت کوتاهی ما بین باجه ها و دستشوئی هاست . انسان بی خدا موجود وحشتناکیست که دکمه های ناکازاکی را باز می کند و زخم های هولناک هیروشیما را بیرون می اندازد . انسان بی خدا ، پرونده سیاه در قفسه نهیلیسم و پوشه ای پر از ارقام بی پایان پراگماتیسم است .
ما نمی خواهیم روشنفکران چپ را به راه راست هدایت کنیم . ما نمی خواهیم روشنفکران ، عمله طرب ژورنالیسم باشند و به ابواب جمعی وزارتخانه تبدیل شوند . ما می خواهیم روشنفکران واقع بینانه با حقایق جامعه خود روبرو شوند .

صبح:آیا مدرنیسم و مدرنیته را قبول داری ؟
-این روزها ماشین مدرنیته می دود و مرتب مدیر مدرنیسم پس می اندازد . روشنفکران مدرن با کلک های سینمایی خود به جان حقایق ملکوتی افتاده اند ، به نظر من ذائقه مدرنیته ، پست است . آنها از ارزش کلاسیک کوهها و رودخانه و منظره تراژیک حوادث تاریخ غفلت می ورزند .
شخم مدرنیسم ، گاو نرِ تحقیق و مردِ ادبیاتِ کهن می طلبد . نباید تیزی مدرنیسم را زیر رگ سنت ها گذاشت . نباید به بهانه مدرنیسم چارسوق سنت ها را ویران کرد .

صبح:کدامیک از آراء فلاسفه غربی را می پسندی ، چرا ؟ و اساسا فلسفه به نظر شما یعنی چه ؟
-فلسفه نگاتیو نور خورده جهان در تاریکخانه تفکر است . فلسفه ، چراغ اضطراری عقل در تونل استدلال هاست . فلسفه واگنی پر از باربران منطق و قطاری بر ریل علتها و معلول هاست . فیلسوفان باید حقیقت را مزمزه کنند . فیلسوفان باید جان جهان را بچشند . فیلسوفان ناچارند برای مطالعه اشیاء از عینک اشراق استفاده کنند . یک فیلسوف ناچارست تا آنجا که می تواند در جیب خود استدلال داشته باشد .
فیلسوفان قدرتمند ، جنگجویان قدر منطق اند . روی گور منطقی هر فلسفه ای یک شاخه شناخت گذاشته اند . در مورد غرب باید بگویم در غرب خبری نیست . چقدر می توان مثل یک آگهی تبلیغاتی فلسفه های غرب ، پشت تریبون دانشگاه های آباد و آزاد نشست و حرف های ابطال ناپذیر پوپر را تکرار کرد و در سمینار بزرگداشت فیلسوفان غربی ، دم از دامن های تنگ متدولوژی جدید زده و برای تنبان گشاد پوزیتویستهای نوین هورا کشید .
من با فلاسفه غربی هیچ میانه ای ندارم . غربی ها فلسفه را می جوند . غربی ها تند تند فلسفه را مثل اتومبیل عوض می کنند . فلسفه غربی ، کارخانه جوجه کشی ماکیاول و بنگاه معاملاتی مالتوس است . داروینیسم اجتماعی ، پای طرفداران قانون جنگل را قرص می کند . فروید حلقه مفقوده انسان را در کمربند طلایی رویا ها می جوید . یونگ فریب افسانه های قبایل بدوی را می خورد . هگل ، غول بی شاخ ودم تاریخ را روی سر حوادث قرار می دهد . مارکس ، چاشنی تکامل ابراز را خرج شکم گرسنه انسان می کند .

صبح:چه ارتباطی میان لیبرالیسم و اومانیسم وجود دارد ؟
-لیبرالیسم دامن گشادی ست که از صفحات قدیمی پلی بوی تا نوارهای رنگی دورگردن سکولارها را برمی گیرد . لیبرالیست ها از جاپای پراگماتیست ها بالا می روند و برشانه اومانیست ها می ایستند .

صبح:چرا با فمنیسم مخالفی !
-به نظر من باید با فمنیستها به مبارزه برخاست . این فمینیسم است که برای فروش محصولات کارخانه لیبرالیسم ، روسری نازک لاییسم تولید می کند . این فمنیستهای بی غیرت هستند که جهت بالا رفتن فروش محصولات خود از انگشت لاک مالیده لاییسم و انگشتری برلیان بوروکراسی مایه می گذارند . ماهنامه های فمینیستی با چاپ عکس رنگی هنر پیشه های سیاسی و با ترتیب مصاحبه های دنباله دار ستارگان سینما ، آخرین ژورنال های غربی را در شوهای بی سروته تلویزیونی نمایش می دهند .


صبح:در باره مناطق آزاد هم مایلی نظربدهی ؟
-نباید مناطق آزاد را توسعه داد . نباید هوای مناطق آزاد را به خیابانها آورد . باید دست خبرنگاران خارجی را کوتاه کرد . باید مناطق آزاد را به کنترل نیروهای خودی در آورد ، باید به فرهنگ خودی تکیه کرد . مناطق آزاد ، مستعد رویش فلسفه های بیگانه و محل ورود غیر مجاز منطق های نامشروع ماکیاولیستی به اندام فرهنگی جامعه است . وضعیت پراگماتیست ها از نظر اخلاقی صفر است ، آن ها به هر قیمتی شده می خواهند ارزها ر اشناور نگه دارند و فاصله های طبقاتی را با نرخ های تعادلی حفظ کنند .

صبح:عصر ارتباطات ، چه عصریست ؟
-عصر ارتباطات پایان عصر عموپستچی و ورود دتمدن معاصر به منطقه حفاظت شده اینترنت است . گستردن شبکه های ارتباطی به امید سوار شدن برسُکان وقایع طبیعی بیهود است . نبض زمین در دست خداوند ست . یک حرکت جغرافیای می تواند چهره تاریخ را دگرگون کند . به فرض ما بتوانیم از راه سیفون دستشویی خانه خود با موجودات زیر ذره بینی کف کهکشان ها ارتباط برقرار کنیم . به فرض که یک آدم آهنی بی احساس بتواند از تمام سوراخ سنبه های سماوات سر در اورد . به فرض آنکه بشود آدرس انجمن سینمایی دفاع از حقوق سوسک ها ر ادر میان یکی از ارقام نجومی کتاب اول پیدا کرد و نشانی حجامت انداز های دور فلکه تهران پارس را بتوان به سرعت برق از لای آگهی فاضلاب روزنامه بیرون کشید ، چه دردی از طبقات بی نیمکت مدارس سه شیفت دوا خواهد شد .

صبح:آیا در آخر الزمان قرار داریم ؟
-مادر عصر بازگشت دایناسورها زندگی می کنیم ، در دوران یخبندان فلسفه ها ، و بر پوسته عصری هسته ای راه می رویم و بر جداره دورانی آئرودوینامیک چنگ می کشیم . عصر اسکلت های آهنین و ساختمان های ویران فلسفی ، عصر فروریختن بناهای تاریخی و شکستن مرزهای جغرافیایی ، عصر منجمد شدن روح انسانها در کیسه های فریزر و برنامه ریزی شدن ناخودآگاه بشر توسط دیسک های کامپیوتری و دیسکوتک های تلویزیونی ست . ماهواره ها در ماوراء ابرها نشسته اند و جهت فرهنگی رودخانه های جهان را به میل خود تغییر می دهند ، ما طلایع آخر الزمان را پشت سرگذاشته ایم ، ما در قوس نزولی تاریخ و بر لب رنگین کمان های نصف النهار آخر کهکشان قدم می زنیم .

از حضورتان در این گفتگو سپاسگزاریم .

منصور حلاج باشید .