دو غزل از رضا جمشیدی
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است
و احساسي پر از بي آشنايي در پس اين شهر پنهان است
نه،هرگز صحبت از پژمردن يك برگ يا تخريب جنگل نيست
خدا هم خوب مي داند كه حرف از جوخه اعدام انسان است
نفسها سرد،تن ها اسكلتهاي بلور آجين و اين يعني
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.آ.زمستان است
در اين دشتي كه مي بيني هزاران زخم كاري در تنش دارد
دريغا گفتگو از مرگ انسانيت است از مرگ ايمان است
ببين در ناكجا آباد فرداهاي موهومي كه مي آيند
هزاران مرد در زنجير يا گوشه تاريك زندان است
فريبت مي دهند اين روشنائيها تماش نور مصنوعيست
و اعماق همين جنگل نماهايي كه مي بيني،بيابان است
شبي در خواب ديدم يك نفر پيغام سبزي از بهار آورد
بدين معني كه سرماي زمستان پوش بهمن رو به پايان است
**********
هنوز يادم نرفته است نام قبيله ام
و مي شناسم هنوز هم تمام قبيله ام
فريب تزويرهاي كهنه خوردتد ور نه
شكست هرگز نبوده در مرام قبيله ام
به من بگوئيد بر سوارها چه گذشته بود
در آخرين روزهاي قتل عام قبيله ام
هميشه پشت خنده هايشان كشيده اند
چه نقشه هايي براي انهدام قبيله ام
نه...با همين دستهاي پينه بسته ساده ام
دوباره تكثير مي كنم دوام قبيله ام
دوباره آتش،صداي شيهه ها و تفنگ را
بياد مي آورم به احترام قبيله ام
به روح مردان بي شكست طايفه ام قسم
بدان كه خواهم گرفت انتقام قبيله ام
|